قبلا هم گفته بودم صدای بارون آرومم میکنه به اندازه 10 تا والیم 10
صدای رعد که دیوونه صداشم با اون برقی که قبل از رعد می یاد که
رسالتش اعلام حضور رعده...
بارها گفتمو همی گویم باز که، که ،این صدا ها ..صدای بارون ..رعد ..تگرگ
اینا صدای خداس که داره با ما حرف میزنه و ..کو ،،گوشه شنوا!!!
شنبه بعد از ظهر بود که یهو آسمون گرفت ابرای تیره بارونی اومدن و آسمون
شروع به باریدن کرد .هی، تند تر و تند تر می شد..
اون موقع ها مامان بزرگم هر موقع اینطوری تند بارون می بارید می گفت:
ه..مثل دمبه اسب می باره..من می خندیدم و میگفتم آخه مامان مثل دم اسب
می باره یعنی چی؟؟دوباره تکرار میکرد مثل دمبه اسب میباره دیگه...
باز می خندیدم و میگفتم :دمبه اسب نه دم اسب.. ولی باز حرفه خودشو
می زد...یادش بخیر.
واقعا به قول مامان بزرگم اون روز عصر مثل دمبه اسب داشت میبارید.
یهو هوا تیره تیره شد ،برقا رفتن و صدای رعد بیشتر شد .. یهو انگار آسمون ترکید
و بارون شدید تر...منم ، کنار پنجره، دیوونه تر...
از اونجایی که می دونم آتیش تند زود خاموش میشه ،فهمیدم که این بارون بیشتر از
5 تا 10 دقیقه دیگه بیشتر دووم نمیاره ..طبق حدسم کم کم هوا باز شد و بارون
کمتر ،تا که قطع شدو خورشید در اومد..
اون روز عصر با دوستم قرار داشتم..همین طور که داشتیم می رفتیم با یه صحنه
مواجه شدیم!!!!! همه مردم جمع شده بودن ،ماشینای پلیس ،آمبولانس ..چی شده
بعنی؟؟؟؟؟
همون لحظه که احساس کردم آسمون ترکید اون رعد وحشتناکه دوست داشتنی
که غریده بود عابر پیاده تو خیابونو با صدای خودش بد ترسونده بود و ایست قلبی
کرده بود..روحش شاد
چه مرگی!!!!!
یعنی رسالت این رعد فقط این بود؟؟؟؟؟؟؟!!!!!هیچ وقت فک نمیکردم این کارو با من بکنه!!!!
با خودش چی فک کرده بود؟؟
که این حرکت رو کرد؟؟
خیلی ناراحت شدم ...خیلی هم دلم شکست..
دلم به جهنم!!!غرورم ، غرورم نشکست..خرد شد،.
می دونی که برام خیلی مهمه.اونم تو جایی که اکثرشون منو میشناختن
حد اقل کمه کمش یه ،یه سال و چن ماهی میشد که منو میشناختن
اونم من!!!
(طرف متصدیه سالن نمایش پریسال برا جشنواره کودک بود پارسالم منو شناخت)
با یه بار دیدن !!!!!!!
چه برسه به این مدت....
بعد از اینکه از کلاس اومدم بیرون و اون جمله (که دیگه پامو تو این کلاس و آموزشگاه
نمیزارم)....
مریم منشی دنبالم تا جلو در اومدوقتی رسیدم بیرون آموزشگاه مریم منشی صدام کرد...
ندا خودتو کنترول کن ..چی شد یهو؟؟
راه برا بستن اشکام کار آسونی نبود..
مگه میشد جلو شونو گرفت اگه بخواد بیا جلو دارش نیستم
تا خود خونه !!!!
آیا با خودش این فک رو کرد که چرا ؟؟؟؟
همیشه میگفت :دس بشکند ،پا بشکند،دل نشکند...
حالا نوبت منه بگم:کاش دستم ،پایم را میشکستی ..
بالاخره تصمیم گرفت حرفاشو بزنه! حرفایی که 30 سال تو دلش نگه داشته بود
حرفایی که به خاطر شخصیت بالایی که داشت به زبون نمی آورد...حتی اون موقع
که همشون دس به یکی کرده بودن،چن نفر علیه یه نفر!!!!!!حتی اون موقعی که چه
تهمتایی که بهش نزدن،هیچی نگفت و دم نزد. ولی دیگه صبرش سر اومده بود،
و شروع کرد به حرف زدن،که آخه بابا منم حق دارم.من چن سال از بهترین
روزای عمرم رو صرف شما کردم،اون روزا که هم سن و سالام واسه خودشون چه تفریخاتی
که نمی کردن!!!ولی باز دم نزدم ،این جوابه منه؟این طوری زحمتام رو بی منت می کنید؟؟
ناگهان متوجه صدای بلند سکوت شد.و ..ساکت شد!!!!!!!!!!!!!!
اما حال چرا؟چرا ما آدما عادت به سواستفاده از انسان های محجوب و ساکت داریم و اگرم
زمانی حرف بزنن واسمون خیلی سنگین میاد؟؟ولی بر عکس از انسان های گرگ و شر
میترسیم و حتی مراقبیم یه بی احترامیه کوچیک بهشون نشه!!!چرا ..چون ازشون
هراس داریم و بلعکس، انسان های ساکت ..
و اونا خیلی بزرگ هستن .بزرگتر از توصیف منبر ماسه ها نوشتم :
دریای هستی ه من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار!
بر ماسه ها نوشتی:
ای همزبان دیرین
این آرزوی پاکی ست
این را به یاد بسپار!
خیزاب تیز بالی رازو نیاز ما را
می شست و پاک می کرد!
بر باد رفتنی را می برد و خاک می کرد!!
دریا ترانه خوان مست،، سر بر کرانه می زد
وان آتش نهفته در ما زبانه می زد!
فریدون مشیری (آواز آن پرنده غمگین)
خاک نشینه ره میخانه ام
خانه خرابه دله دیوانه ام
زان که به میخانه به جز یار نیست
کشمکش صفحه و زنار نیست
هر چه در آنجاست بود در خروش
جام می و می زده و می فروش
حسرت بگذشته و آینده نیست
جز به ره عشق کسی بنده نیست
ای که به دام تو اسیرم اسیر
لذت دیوانگی از من مگیر
بنده عشقم کن و نامم بده
خاک رهم سازو مقامم بده
......
تو در چشم منی هر جا که هستم
تو را هر جا که هستی میپرستم
دله درد آشنا را در تو دیدم
تو میدانی ..تو میدانی خدا را در تو دیدم
نمیدانم که بی تو چیستم من
اگر روزی نباشی نیستم من
در این سینه دلی دیوانه دارم
چه گویم،دشمنی در خانه دارم
حسد با خون بود نقش وجودش
همین است گر بسوزی تارو پودش
اگر آسوده هم ماند که دل نیست
دله؟؟؟
اگر آسوده هم ماند که دل نیست
دل است این نازنینم سنگ و گل نیستای تمام فکر من در روز و شب
ای همه هذیان من در سوز تب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل،به گل پنهان شده
آه ... ای بالا ترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگ هایم چنان خون گم شده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت دلکشه موعود من
خون گرم زندگی در پود من
ای تمنای دله تنهای من
ای چراغ روشن شب های من
جز تو ،کی دارم به جز تو، گفتگو
ای بگوشم، گوشواره آرزو
گر که یاران غافلند از یاد من
از دله دیوانه ی نا شاد من
عشق تو ،چون در دلم باشد ،چه غم
چونکه تا روز قیامت با تو ام
خلق می گویند،گر، او، یاره توست؟
مایه غم ار چه در اشعار توستگر دل او با دل تنگت یکیست
ناله های حسرتت پس چیست ؟ چیست؟؟
آه ...من دیوانه ام ..دیوانه ام
جز تو از خلق جهان، بیگانه ام
دوستت دارم، تو، می خواهی مرا
باز می ترسم، نمی دانم چرا!!!!
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت..
.........بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.....
خستم ،خسته ی خسته ..
حالم از همه چی و همه کس به هم میخوره..
از خودم بیشتر از همه بدم میاد...نمیدانم..
شاید که دیوانه ام!!!!
چه بگویم...
همه حرفا که آخه، گفتنی نیس!!!
خسته ام ،خسته از این....
با قلم میگویم ا ی همراه ای همزاد ای هم سر نوشت
هر دومان حیران بازیهای دوران های زشت...
حرفهایم را نوشتی دست خوش
اشکهایم را کجا خواهی نوشت.....
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید
فریدون مشیری
نمکدان دو عالم را به دست خود نمک کردم
از آن نالم که دست بی نمک دارم!!!!!!!!!!!
اولین بار که این شعر رو خوندم، خندیدم اما واقعا امروز
با یه اتفاق ساده که این بیت اومد تو ذهنم ،با خودم گفتم
عجب شعری!! و حس کردم بیت به من خندید!!
اگه اون موقع که خوندمو خندیدم حال شاعرش رو تو اون
لحظه که به مفهوم این بیت رسیده درک میکردم هیچ وقت
نمی خندیدم
.من به جای گربه ها شاکیم اگه اونا نمیتونن بگن من میگم
ما آدما چرا صفت خودمونو به گربه ها دادیم؟؟
میگیم گربه صفت!!!!!
ما ها که بعد از محبت دیدن زیاد بیشتر به صورت کسی که
بهمون محبت کرده چنگ میزنیم تا،، گربه ها؟!!!!
این صفت برازنده ی ما آدماست تا گربه ها.
از همین نالم..
واقعا چرا بعضی از آدما ره نبرده اند به اعجاز محبت؟؟
امشب هوس کردم بنویسم خودمم نمی دونم از کی و از چی؟
فقط میخوام بنویسم چیزی که منو وادار به نوشتن کرد صدای
آرامش دهنده ی بدون وصف قطره های بارون که هر کدومشون
با خوردن به زمین یه تلنگر میزنن به ما. البته اگه بقهمیم .که درد همین
قطره ها از اینه. این صدا هم صدای شکایتشونه حالا از کدومامون
شاکین فقط خودشون میدوننو و خداشون.آخه اینا هم از اون بالا میان!!
البته کنار این صدای آرامش بخش صدای کشیدن آرشه ویولن روی تاراش
که با دست یاحقی نواخته بشه، دل هر بی احساسیو به خروش میاره..چه برسه
به من که سر شار از احساسم...پس به قصه ی دل من تو این ساعت گوش کن
اگه در هم بود، اگه مبهم بود دلمه! اگر آسوده هم ماند که دل نیست .دل است این
نازنینم ..سنگ و گل نیست..
نشد یک لخظه از یادم جدا دل
زهی دل،،آفرین دل،، مرحبا دل!!!
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
اینم دل خواست که بنویسم.. پس اگه بی ربطه کار من نیس کار دلهگر چه یاران غافلن از یاد من
!!از دل دیوانه ی نا شاد من
...به به حیف که اینجا نیستیدو نمیشنوید اون چیزی که من الان دارم میشنوم
و چه احساس زیباییه..
حیف که حسه وگرنه به زبون میاوردم.....
.وقتی یه روز ساعت 10/30 از کلاس برگردی و هوا سرد سرد باشه طوری که برف
به صورت کولاک به صورتت شلاق بزنه و باد صدای زوزشو به قدرت بزاره و از فرط سرما بلرزی
تو راه اومدن به خونه ببینی پیر مردی لاغر اندامی با جسمی کوچک و نحیف که از لاغری چونه ی
اون جمع شده با ریشای سفیدی به رنگ برفی که میباریدبا یه اووره قدیمیه آمریکایی سبز لجنی
به همراه یه کلاه کاموایی مشکی که لبه ی اونو تا کرده با یه جفت چکمه ی سیاه به پاهاش
بدون دستکش!!!!!؟؟؟؟؟
تو اون سرما،یه گاری آهنی چهار چرخ که چرخای اون لق میزدبا دوتا گالن سر خالیه نفت
بدون دستکش،اونو حل می دادو داد میزد نفتیه نفت!!!
مدام تنها حرفی که به زبون میاوردم :آخه پیر مرد ،کی نفت می خره تو جایی که همه گاز دارن!باز صدای نفتیه نفت....
این بار صدا با فشار بیشتری از گلوش آزاد شد؟؟آخه گاریش گیر کرده بود و توی چاله ی آسفالت
افتاده بود چن باری قصد کردم کمکش کنم و لی جلو نرفتم فقط گفتم :گیر کرده ،گفت چی؟؟
نفت میخوای؟
گفتم نه گیر کرده ...گفت :ها ..آره...مغازه داری که اونجا نو مغازش نشسته بودو تماشا میکرد فقط به من خندید به جایی که بیاد
کمکش کنه!!!!
این سوال تو ذهنم اذیتم میکرد که این واسه چن نفر داره پول در میاره؟؟
خواستم کمک مالی کنم اما جرات نکردم با خودم گفتم کسی که تو این سرما
به این جسم برا پول درآوردن کار میکنه کمک کسی و قبول نمیکنه..
رسیدم خونه تا یه ساعت بعد صداشو میشنیدم که تو کوچه های اطراف خونمون داد میزد
نفتیه نفت...
و منم تنها چیزی که تو ذهنم عبور میکردو دیگه به زبون نمیاوردم همون جمله ی خودم
بود که آخه....
من هیچ کمکی نتونستم بکنم .همین اذیتم کرد و میکنه.
آخه مگه این پیر مرد وقت کار کردنشه؟؟؟
این پیر مردو پیر مردای دیگه .............
گاهی اوقات اونقدر دلم میگیره که یاد اون جمله ی زیبای دکتر شریعتی می افتم
که: چقدر روح محتاج فرصتهایی هست که در اون هیچکس نباشه......
روح من در حال حاضر تمنای این فرصت رو داره! تنهایی ...
منو تنها بزارید تنهایی تموم وجودمه...این تموم بودو نبودمه!!!
گاهی وقتا دلم تو دله خودش میپکه! که حتی بمب اتم هم حریفش نمیشه
درد من ازتنهایی نیس از تن ،هاییه!
دلم سوخت از بسکه سوخت.!
سوزش چشام از آب نیس ...از نمک تو آبشه!!
آره من شاکیم!
شکایت من از بدی ها نیس از خوبیه!!
تنگیه نفسم از هوا نیس از دل تنگیه
تنگیه دلم از تنهایی نیس !بازم از تن، هاییه!!
صدای بارون آرومم میکنه به اندازه ی 10 تا والیوم 10!!!
اما چشام بارونیه........
نوازنده ای پیرو درمانده بود.
زخلق جهان روی گردانده بود
نه از کهنه، بر جای چیزی،نه نو،
که از بهر روزی گذارد گرو.
یکی ساز فرسوده در خانه داشت،
به بازار شد،در حراجش گذاشت.
غبار زمان بر رخش ریخته،
زبان بسته یک عمر آویخته!
گسسته گشوده ز هم تارها،
چنان در خموشی،که دیوارها.
برو سال ها کس نیازیده دست
مگر بغض او را تواند شکست!
فرو خفته در پرده هایش نفس،
بسا لال مانده ز بیم عسس
*
فروشنده فریاد آغاز کرد.
دو دینار قیمت بر آن ساز کرد.
چو تکرارو اصرار، بسیار رفت!
به سختی بها تا سه دینار رفت!
جمالش نه در خورد بازار بود
یکی برده ی بی خریدار بود!
*
نوازنده را غم بر آتش نشاند،
نهیبی دلش را به آتش کشاند.
سبک،دست لرزان فراپیش برد،
غبار از رخ هم زبانش سترد.
به هر سیم دست نوازش کشید،
ز آواش بانگ موافق شنید.
به سامان رساندش ز آشفتگی،
رهانیدش از آن فرو خفتگی.
سزاوار سر پنجه آراستش
به حالت همان شد که می خواستش
چنان گرم با ساز دمساز شد.
که در های هفت آسمان باز شد.
دو همدرد-پرورده ی دست غم-
فتادند از جان و از دل به هم!
شکستند بی پرده بغض گران،
زجور زمانه حکایتگران.
نوایی چنان دلکش و دلنواز.
که هر رهرو از ره فرو مانده باز!
جهانی از آن حال خوش در شگفت،
که آتش به دل هایشان در گرفت.
*
دو همدل خریدند بازار را!
فزودند جوش خریدار را
به سودای آن ساز خاطر نواز
ز هر سوی همه دست ها شد دراز!...
*
فروشنده این بار گفت از هزار!
سه چندانش افزود شد بیست بار!
شگفتا نوازنده ی بی نوا،
نمی گشت دیگر ز سازش جدا!!
*
سر از سیلی ه سرخ غیرت نتافت
ز همت حیاتی دگرگونه یافت.
هنر را نه هم سنگ کالا گرفت،
بدین شیوه اش کار بالا گرفت.
چو همت کند با هنر آشتی
جهان از تو باشد چه پنداشتی؟! فریدون مشیری(آواز آن پرنده غمگین)یه روز عصر که سرما خورده باشی همراه با تب، کلاس موسیقی هم داشته
باشی،وقتی زنگ بزنی متصدی آموزشگاه (که از قرار قبلی دوستت هم باشه)
بگی که ساعت 5 رو بزاره واسه تو، که بری سر کلاس اونم بگه این ساعت رو دادم
به کس دیگه و تا 7 هم وقتا رو گرفتن تو باید 7 بری سرکلاس بعد دوستتم باشه
شاکی میشی بعد از شکایت تو ،بگه که حالا بیا ،یه اتفاقی افتاده بیا تا واست تعریف
کنم وشما جای من وسط خیابون نزدیک به کلاس باشی راهی نداری جز اینکه قبول کنی
و بری....
آها راستی فقط گفتم بگو چه اتفاقی افتاده گفت:استاد دوستی(استاد تار آموزشگاه)
سکته کرده... تلفنو قطع کردم تا برسم فکرم مشغول این حرفا بود:حتما سکته قلبی
رد کرده ..خوب از بس سیگار میکشه..
بعد از اینکه وارد آموزشگاه بشی و چش تو چشه چشای بادکرده ی مریم ..
(همون متصدیه دوست) بشی !!!چی کار میکنی؟؟
مریم چی شده؟؟؟
استاد دوستی سکته کرده
اینو که گفتی حالا چرا اینقد گریه کردی؟؟؟ خوب .....خوب میشه
...نه سکته مغزی کرده
مغزی؟؟؟؟؟ واسه چی؟؟ الان کجاس تو icu
...نه،تو بخش!
تو بخش؟؟!!!!!!!! مگه میشه؟
..آره
کما؟؟
...نه مرگ مغزی
ای وای من ..مرگ مغزی ؟آخه چرا؟؟
...نمیدونم ...(گریه)
دیگه نمیتونستم خودمو نیگه دارم اشکم بی اجازه ی من بی اراده ی من میریخت
من هر موقغ یکی از این هنرمندای موسیقی از دنیا میره واقعا دگرگون میشم
..بابا آخه من یه یه سالی میشه که دوست عزیزی رو از دست دادم که مثل همین استاد
حیف دستاش بود که زیر خاک بره...
اون 2 ساعت گذشت نوبت من شد برم سر کلاس استادم بعد از یه خورده تعریف و
خاطره از اون شروع کرد به زدن....چه غمگین می زد. میزدو گریه میکرد میزدو گریه میکردم..
الان که دارم اینو می نویسم 2 شبه که آرام خوابیده..اینو استادم میگفت: به آرزوش رسیده!
حالا نوبته تو که یه فاتحه به روحش بفرستی
حالا نوبت منه که بگم:بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته ..بزن تارو بزن تار....
خدایش بیامرزد.آمین
سلام نمیتونید تصور کنیدمتولد ماه مهر و فصل پاییز باشیدو کادوی تولد از
این فصل نگیرید!!!!!
من هدیه مو امشب گرفتم!!!
بدرقم گلو درد گرفتم و ورم لوزه هام قورت دادن آب دهن رو برام مشکل ساز کرده
وای خدای من ..باز دکتر باز آمپول.![]()
![]()
وقتی سر ما می خورم خیلی حالم میگیره از امشب شرو شده تا بخواد پیکش رو طی کنه یه
یه هفته ای طول میکشه..اگه حالم خوب بود حتما به روز میشم..
التماس دعا![]()
![]()
آره تنها شئ شییه ای آرام بخش،
تنها جسم سه بعدیه آرامه روحم،
که تو دل خودش تنها موجودی داره که با آروم آروم شنا کردنش میخواد به من بگه
که در زندگی آروم و پیوسته حرکت کن.
که تو دل خودش اولین عنصر حیاتی رو داره.
آره اسمش همون آکواریم خودمونه،که اسمشم مال خودمون نیس!!!
با همون صدای دوس داشتنیه :قلقلقلقلقلقلقلققل...همیشگیش.
بارها شده که دقیقه ها خیره به حرکت ماهیای توش نیگا میکنم و باهاشون حرف میزنم.
اما....اما....ماهیه قشنگ و کوچیک داخل این جسم شیشه ای یه چن روزی بود که خوب
نفس نمیکشیدو کج کج شنا میکردولی کم نمی آورد.اما از جبر روزگار آبشش هاش نتونسته
بودن تحمل کنن!!!!!من ،،،بی خبر..!!
دیشب که رفتم یه خورده ساز بزنم دیدم که ماهیای دیگه با ورود من به اتاق خیلی این ور اون ور
میرن . دلیلشو اون موقع نفهمیدم با خودم گفتم شاید دارن بازی میکنن. اما اون بازی نبود....
مرثیه سازی بود...نگو طفلکیا میخواستن به من بگن .....
یهو دیدم ماهی انجل یا همون فرشته ماهیه قشنگه خودمون افتاده ته آکواریوم وبا چشای باز
منو نیگا میکنه...غم همه ی وجودمو گرفت.بعد از اینکه جسم کوچیک و بی جون اون ماهی قشنگو
در آوردیم امروز صبح دیدم اون یکی فرشته ماهی ،دوست همیشگیش که از هم جدا نمیشدن !!
اون یکی هم داره کج کج شنا میکنه .در حال نوشتن این متن بودم که با خودم گفتم بزا یه نیگاهی
بهش بکنم ببینم حالش خوب شده ...... رفتم .....ای، وای من،،ای وای من ،،این یکی هم، افتاده
همون جایی که اون افتاده بود ..همون شکلی.. با چشای باز تو آبی که توش نفس میکشه ،نفس
کم آورده!!!!
حالا این جسم شیشه ای سه بعدیه اتاقمون مونده با چنتا ماهی ه دیگه و یه لجن خوار بیچاره!!!!!
هنگام شکوفه ی نارنج بود و،من
با یاد دستهای تو
_سرمست_
تن را به آن طبیعت عطر آگین
جان را به دست عشق سپردم
با یاد دستهای تو،
نا گاه!
مشتی شکوفه را
بوسیدم و به سینه فشردم
فریدون مشیری(آواز آن پرنده غمگین)
سلام
خیلی وقت بود که تو این وبلاگم اینطوری ننوشته بودم تو اون قبلی
مینوشتم ولی تو این تا حالا ننوشته بودم.نمیدونم چرا امشب هوس کردم
با مداد بی زبانم درد خود را بچکانم.
آره امشب و خیلی دوست دارم امشب من نزدیکای هفت ماهه که
روح تو بدنم دمیده شده.نه نگید که چرا مگه هفت ماهه به دنیا اومدی؟
خوب از ماه سوم روح پیدا میکنیم دیگه! تن گلی روح دمیده شده ی من تا چند
ساعت دیگه از توی یه حفره ی کوچیک و تنگ که فقط خودش بوده و خودش
وارد یه حفره ی بزرگه دل تنگ میشه که دیگه خودشو خودش نیست.خودشو
خداشه!!
به نظر من شب و روز میلاد هر کسی مقدس..پس امشبم شب مقدسیه..
این شبو خیلی دوس دارم البته نمیدونم با اجازه ی خودم بوده یا نه؟! ورودمو میگم.
نمیدونم شاید ماها که به دنیا میاییم خودمون میخوایم که بیایم!تو یه نظر سنجی
که هیچ کدوممون یادمون نیس..من که داستان دارم قرار نبود بیام قرار بوده چرخ بشم
آخه دکترا فک کرده بودن که من مردم!!!چون یه چن روزی بوده که تکون نمی خوردم
شاید به خاطر ترس از اومدن به دنیا بوده.کی میدونه ؟شاید!
خلاصه بالاخره خودم و خدام خواستیم که بیام !نه که بمونم و چرخ بشم.پس دیدی خودم
خواستم که تکون خوردم یا خودش خواست تکونم داد. دیگه نمی دونم!!
این شب قشنگمو یکی از دوستام خراب کرد.دوس نداشتم امشبو گریه کنم چون از اومدنم
شاد بودم نه گریون!!ولی خراب شد..امیدوارم روزش خوب باشه.ولی من شبا رو بیشتر دوس
دارم.ماهشو تنهاییو تاریکیشو سکوتشو .بگذریم..آره تا میلاد پاییزیه تن من هشت ساعتو نیم
دیگه مونده..این اعتقادو دارم که روز تولدت هر آرزویی کنی بالاخره براورده میشه.حالا چنتا تولد
بگذره تا براورده بشه دیگه با من نیس.من بی گناهم!!به هر کسی هم که روز تولدشه ازش
میخوام منو دعا کنه.همین کاری که من واسه همتون میکنم.
دوستتون دارم.....نوزاد 26 ساله!!!!!!
ای عشق،غم تو سوخت بسیار مرا،
آویخت مسیح وار بر دار مرا،
چندان که دلت خواست بیازار مرا!
مگذار مرا زدست ،مگذار مرا!!
*******
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو ،وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!!
*******
ای عشق ،پناهگاه پنداشتمت
ای چاه نهفته !راه پنداشتمت
ای چشم سیاه ،آه ای چشم سیاه
آتش بودی ،نگاه پنداشتمت
*******
ای عشق شکست ایم ،مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را!
*
*
ای دل ،به کمال عشق آراستمت،
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت،
یک عمر اگر سوختم و کاستمت،
امروز چنان شدی که می خواستمت!
فریدون مشیری ((از دیار آشتی))
پاییز سرد زرد
با سبزو سرخ باغ،چه گویم ،چه ها نکرد
با یک لهیب،شعله بر فروخت در چنار
با یک نهیب رنگ ربود از رخ چمن.
گیسوی بید را
کند و به خاک ریخت
یاقوت ناربن را
بر سنگ زد، گریخت!
پیچید تازیانه بر اندام نارون.
توفان سهمناک
پاشید خاک بر رخ خورشید های تاک.
ماند از سیاهکاری او باغ ،بی چراغ
شب ها دگر نتابید ،
مهتاب نسترن.
یغما گران باد
در های گنج خانه گشودند.
هر جا که لطف و ناز
هر سو که رنگ و بوی، ربودند.
مرغان نغمه خوان را
خارو خسی به جا ننهادند،
از لانه ،از وطن!
پاییز سرد زرد
با سبزو سرخ باغ
چه گویم چه ها نکرد
تا کی دوباره جلوه کند چهره ی بهار
در آشیان من.
فریدون مشیری(آواز آن پرنده غمگین)
ای خداوند کعبه!
به علمای ما مسئولیت،و به عوام ما علم، و به مومنان ماروشنایی و به روشن
فکران ماایمان،و به متعصبین ما فهم،و به فهمیدگان ما تعصب،و به زنان ما شعور،و
به مردان ما شرف،و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت،و به اساتید ما عقیده، و
به دانشجویان ما...نیز عقیده،و به خفتگان ما بیداری،و به بیداران ما اراده،و به مبلغان ما
حقیقت،و به دین داران ما دین،و به نویسندگان ما تعهد،و به هنرمندان ما درد،و به شاعران
ما شعور و به محققان ما هدف،و به نو میدان ما امید،و به ضعیفان ما نیرو،و به محافظه کاران
ما گستاخی،وبه نشستگان ما قیام،وبه راکدان ما تکان،و به مردگان ما حیات و به کوران ما
نگاه،وبه خاموشان ما فریاد،و به مسلملنان ما قرآن،وبه شیعیان ما علی،و به فرقه های ما
وحدت،و به حسودان ما شفا،وبه خود بینان ما انصاف،و به فحاشان ما ادب،و به مجاهدان ما
صبر ،و به مردم ما خود آگاهی،وبه همه ی ملت ما،همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی
ی نجات و عزت ببخش!!!
دکتر علی شریعتی((نیایش))
خدایا:عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار
خدایا: به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن
خدایا:به هر که دوست میداری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر میداری،بچشان که:
دوست داشتن از عشق برتر!
خدایا:به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،بر بی ثمری
لحظه ای که گذشته است،حسرت نخورم و مردنی عطا کن
که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
خدایا :چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم دانست
دکتر علی شریعتی((نیایش))
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم ؟
چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم
از بسکه با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم
لبریز اشکم جام کو ؟ آن آب آتش فام کو ؟
و آن مایه آرام کو ؟
تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم
در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا غافلم
چون اشک می لرزد از موج گیسویی رهی
با آنکه در طوفان غم دریا دلم دریا دلم
غزل: رهی معیری
آه، ای دل! تو ژرف دریایی:
کس چه داند درون دریا چیست.
بس شگفتی که در نهان تو هست
وز برون تو هیچ پیدا نیست.
تیغ خورشید- با بُرندگیش -
دل دریای تیره را نشکافت.
موج مهتاب - آن غبار سفید -
اندرین راز سبر، راه نیافت.
روی دریا دوید بوسه ی باد
لیک، از وی اثر به جای نماند.
چلچراغ ستارگان در او
شب شکست و سحر به جای نماند.
آه، ای دل! تو ژرف دریایی
هیچ کس درنیافت راز تو را.
کس ز سُکرِ نگاه، باده نریخت
ساغر دلکش نیاز تو را.
سوختی... سوختی ز گرمی ی ِ عشق،
همه چون یخ فسرده ات گفتند!
هر تپش از تو جان سختی داشت،
خلق، خاموش و مرده ات گفتند!
با همه تیرگی که در دریاست،
بس کسان رخت سوی او بردند.
باز دریا هزار مونس داشت،
گرچه نگشوده راز وی، مُردند!
خون شد این دل ز درد تنهایی،
کس چرا سوی او نمی اید؟
آه! دریاست دل، چرا در او
کس پی جست و جو نمی اید؟...
سیمین بهبهانی(با خود بودن ها)
سال ها پیش ازین به من گفتی
که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت «آری!»
باز دیروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم.
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که «دگر دوستت نمی دارم!»
ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید.
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست.
لیک خاموش ماندم و آرام:
ناله ها را شکسته در دل تنگ.
تا تپش های دل نهان ماند،
سینه ی خسته را فشرده به چنگ.
در نگاهم شکفته بود این راز
که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی بود.
«دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمی داری...»
سیمین بهبهانی( باخود بودن ها)
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
به من بگویید
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی
شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
شکافت زهره ی سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آورانه چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین هول کرده بود کمینُ
به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ !
به سر رسیده بود جهان؟
پاسخی نداشت سپهر .
دوباره باغ بخندد ؟
کسی نداشت یقین.
چه زمهریر غریبی...!
چگونه خاک نفس می کشد ؟
بیاموزیم:
شکوه رستن اینک طلوع فروردین:
گداخت آن همه برف
دمید این همه گل
شکفت این همه رنگ!
زمین به ما آموخت :
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم؟
نفس کشید زمینُ ما چرا نفس نکشیم ؟
فریدون مشیری(از خاموشی)
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریکه دوردست
نگاه ساده فریبه کیست? که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
حسین پناهی - ستاره : زمستان 1375-قسمت دوم
